هــــــِــی! قدرتهامو پس بده...
بیشتر دوران کودکی من صرف پیدا کردن نیروهای مافوق بشرى احتمالی ام شد. شک نداشتم که دست کم صاحب یکی دو تا از این نیروهاى شگفت انگیز هستم ولی مشکل شناسایی و شیوه استفاده از آن بود. اوایل فکر می کردم قادرم مثل تام و جری یا خیلی از قهرمان های انیمیشنی دیگر، تا وقتی حواسم به زمین نیست روی هوا راه بروم. برای تمرین در ارتفاعی کمی بالاتر از سطح دریا می ایستادم و حواس خودم را پرت می کردم. وقتی مطمئن می شدم اصلا حواسم به نیوتون و کشفیاتش نیست قدمی رو به جلو بر می داشتم و هربار چون چیزی جز هوا زیر پایم نبود، تالاپی مثل هندوانه پایین می افتادم و پروژه شکست می خورد. از آن ۴ ساله هایی نبودم که بعد از هر شکست کوچکی خودشان را می بازند، پس زرتی می رفتم سراغ فعال کردن نیرویی جدید. مدتی باورم شده بود می توانم با بستن چشم ها و فشار دادن دندان هایم به هم غیب شوم و سر از مکانی دیگر در آورم. تصور غیب و ظاهر شدن آنقدر شیرین و خوشمزه بود که برای هیچ شکستی تره خرد نکنم و هربار بعد از باز کردن چشم ها و دیدن خودم در همان نقطه قبلی، امیدوارانه لبخند بزنم و بگویم «شاید فشار دندونام کافی نبوده»
راستش حتا از تصور اینکه فاقد هرگونه قدرت ما فوق بشری باشم عرق شرم روی پیشانیم می نشست. ١٢-١٣ ساله که شدم تصمیم گرفتم هر طور شده به مدرسه هاگوارتز وارد شوم. حالا جادوگر اصیل زاده نبودم که نبودم، ولی می توانستم پیشرفت کنم. بی شک چیزی از هرمیون گرنجر مشنگ زاده کم نداشتم.
سال ها می گذشت و دیگر کم کم داشت باورم می شد که نمی توانم از دیوارها رد شوم، روح ها را ببینم، از نشستن روی تخم مرغ روزها توی یخچال مانده جوجه بیرون بیاورم و با کاشتن لوبیا چیتی توی باغچه شاهد رشد درخت لوبیای سحرآمیز باشم و غول را به زمین برگردانم. دیگر هرچه بزرگتر شدم بیشتر فهمیدم که ایراد از من نیست بلکه قدرت هایم در این دنیای واقعى از کار افتاده!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!

آن وقت ها پنجره آشپزخانه مان باز می شد به پارک رو به روی خانه. زمستان ها برف می نشست روی کاج های به صف کاشته شده و رد پای کلاغ ها سفیدی زمین را تیره می کرد. آن وقت ها برف را دوست داشتم. بیشتر از الان. شروع به بارش که می کرد امید تعطیل شدن مدرسه مثل لوبیای سحرآمیز درونم رشد می کرد و با دم به دقیقه سرک کشیدن از پشت پنجره و تخمین زدن ارتفاع برف روی زمین قد می کشید و بزرگتر می شد. لذتی که در وسط هفته مدرسه نرفتن وجود داشت را با کمتر چیزی می شد مقایسه کرد. به خصوص اگر فردا روز نحس ریاضی و عدد و مسئله یا امتحان بود. وظیفه پشت پنجره کمین کردن و مراقبت از آب نشدن برف ها به عهده من بود و بابا اخبار تلویزیون را دنبال می کرد و زیرنویس ها را می خواند.
صبح روز تعطیل من و الی در اتاقمان با دیوارهای نارنجی و پرده سبز از خواب بیدار می شدیم، بدن های کوچکمان را می پیچیدیم لای ژاکت و یکبار دیگر سفیدی پارک را با تحسین از پشت پنجره نگاه می کردیم. مامان میز صبحانه را می چید و مجبورمان می کرد وعده ای که به شخصه ازش نفرت داشتم را بخوریم. لقمه های کوچک را مثل قطار کنار فنجان چای ردیف می کرد و می گفت «صبحانه ت رو خوب بخور می ری بیرون غش نکنی!» مامان همیشه نگران غش کردن من بود. هنوز هم هست. مگر چندبار در زندگی غش کرده ام که هر روز بحثش پیش کشیده می شود؟ یکبارش را یادم هست. کلاس دوم سوم بودم. لابد دستم را بالا برده و گفته بودم «خانم سرم داره گیج می ره» "خانم" دستم را گرفته و از کلاس بیرون برده بود. دنیای اطرافم را سیاه و چرخان می دیدم. کات. توی دفتر معلم ها روی صندلی های چرمی مشکی دراز کشیده بودم و با چشم های بسته صدای برخورد قاشق به لیوان شیشه ای را می شنیدم که قندها را حل می کرد در آب. سرم مثل لنگر سنگین بود و گوش هایم سوت می کشید. غش کرده بودم.
دستکش ها را دستمان می کردیم، مامان زیپ کاپشنم را تا ایستگاه آخر بالا می کشید، کلاهم را تا روی ابرو پایین می آورد، بندش را سفت می کرد، پاپیون می زد و می گفت «مراقب باش سرما نخوری» می دویدیم توی پارک، در آن صبح سرد برفی تعطیل که نمی شد زمین را از باغچه تشخیص داد. کم کم همه بچه ها می آمدند و گوله های برفی از غرب به شرق پرت می شد و از شمال به جنوب. کوچکترها کوتوله های برفی می ساختند و بزرگترها غولی با دماغ هویجی. زمین می خوردیم و می خندیدیم. با تمام وجود می خندیدیم و عین خیالمان نبود که سرد است و شانس مریضی زیاد.
فردای آن روز هم معمولاً در خانه می ماندیم. توی تختخواب. زیر پتو. با دماغ گرفته و گلویی دردناک. با عطسه های لاینقطع و پیشانی سوزان. غذای آن روز سوپ بی مزه سرماخوردگی بود و آب لیمو شیرین و قرص های تلخی که به سختی از گلو پایین می رفت. اهمیتی نداشت. چرا که همه می دانستیم این بازی و لذت قورت دادن برف های بکر دست نخورده می ارزد به تب و لرز و آه و اوه روزهای بعد.
...
ته مونده:نمی دونم چرا واسه بلاگفا نمیتونم کامنت بذارم ...
zombie
یه دوست خوب دارم. یه دوست خیلی خیلی خوب و متفاوت.
اون با همه فرق می کنه٬ واسه همین دوسش دارم. اون واقعاْ با همه فرق می کنه...
واسه "های" بودن نه چیزی می کشه٬ نه می خوره٬ نه تزریق می کنه. مثل بقیه راه نمی ره. پرواز می کنه. رانندگیش محشره. از هیچی نمی ترسه. نه از له کردن عابر روی خط کشی٬ نه از کوبیدن به ماشین جلویی که زیادی رو اعصابه.
نه از تاریکی می ترسه٬ نه از ارتفاع٬ نه از مردن٬ نه از کشتن.
اون خیلی متفاوته.
وقتی بهش می گم "نه" کلید نمی کنه که "چرا"؟ وقتی بهش می گم "نمیام" اصرار نمی کنه که چرا نمیای و باید بیای. وقتی برنامه هاشو به هم می زنم عصبانی نمی شه.
وقتی می پیچونمش٬ وقتی بهش فحش می دم٬ وقتی با لگد می رم تو صورتش ازم دلخور نمی شه.
اون در همه ی شرایط متفاوت عمل می کنه.
خیلی خونسرد نگام می کنه٬ خونسرد اسلحه ش رو در میاره و خونسرد شلیک می کنه تو زانوی راستم.
من دیوانه ی این همه تفاوتم.
ته مونده: سلام
پنج گانه!
اتفاقای کوچولو کوچولو افتاده ولی حوصله ی گفتن ندارم..مامان اینا دیروز رفتن مکه ینی تو فک کن سال84 ثبت نام کردن و الان رفتن..
-بلاخره خدا خواست و از قبل از عید که زنگ زدیم واسه درخواستADSLدادیم یه یکی دو هفتس که وصل شده بعد کلی رفتن و اومدن و هر روز پی گیری کردن ..
-هــــِــی برادر بوتانی جون خودت آبگرم کن ما دوهفتس افتاده اینجا که بیایی وصلش کنیا اگه احیانن از اینجا رد شدی یه سری هم به ما بزن..
-1هفتس معطله یه جواب آزمایشم..3شنبه نوبت داشتم که نشون دکتر بدم که با آماده نبودن جواب نوبتم پــِــرت شد رفت از منم که انتظار نداری دوباره برم و نوبت بگیرم؟! اونم تازه تو شرایط انجام شده قرار گرفته بودم..
-همسایه پایینی پارکینگ نداره بعد ماشینش رو صاف میذاره جلو در پارکینگ ما! هرچی هم بهش میگیم انگار نه انگار بعد دوباره آیفن زدیم میگیم بیایین ماشینتون رو جابه جا کنین داد میزنه: بی فرهنگین!شماها به احترام من باید صبر کنین تا هروقت خواستم برم ماشینم رو ببرم!!!!بعدم تق آیفن رو گذاشت!نمی دونم ینی انتظار داشت تا صبح صبر کنیم تا خانوم تشریف ببرن سرکار؟
پ.ن: نه خدای مملکته داریم؟
هــِی بی حیا خودت رو جم کن :|
کی این حرف رو انداخته تو زبون مردم که انسان جایز الخطاست؟! ینی هر ***که می خوان میخورن همه بعد میگن انسان جایزالخطاست..عادت کردیم دنبال یه چیزی باشیم واسه توجیه کردن کارامون..هممون همینیم..یه کاری میکنیم و میچسبونیشم به صد تا چیز بی ربط.. البته این جمله کلن مشکل داره! جایز ینی روا ! بهتر نیست بگیم انسان ممکن الخطاست؟ حداقل انقدر ازش سواستفاده نمیشه...:|
reality
انسان در اسارت بدنیا میآید
در اسارت زندگی میکند
و در اسارت میمیمیرد
تنها فاصله از سیم خاردار است که به او توهم آزادی میدهد..!
http://spidermard.com/1389/02/jail/
نارگل 10 ساله اومده بود پیشم تا مامانش از سرکار برگرده..من پای کامپیوتر و اون در حال نقاشی..نگام کرد و گفت آسمونم رو چه رنگی کنم؟گفتم هررنگی دوست داری..گفت تو بگو..گفتم زرد..خندید و شروع کرد به رنگ زدن..دوباره پرسید خورشیدم چه رنگی؟ گفتم بنفش و زبون درآوردم به همه ی کسایی که میگن آسمون آبیه و خورشید نارنجی! با اشتیاق شروع کرد به رنگ کردن خورشیدش..یه ایمیل داشتم بازش کردم یه کلیپ بود دانلودش کردم و پلی کردم..تو حرفاشون این بود که پسر فیلم به دختر فیلم تجاوز کرده و خلاصه با هم جرو بحث داشتن..نارگل پرسید تجاوز ینی چی؟نگاش کردم یه لحظه موندم..نمی دونستم چی باید جوابش رو بدم.. با بچه ها ارتباط خیلی خوبی ندارم که بتونم طفره برم..از الکی جواب دادن به بچه ها هم واسه از سر باز کردنشون بدم میاد..دوباره پرسید..نگاش کردم گفتم ینی این 2تا باهم دعواشون شده!! یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت آهان!! و حالا من نگرانم که نارگل تو مدرسه با دوستاش دعواش بشه و بیاد خونه بگه: مامان من به دوستم تجاوز کردم!!
بها!
اس ام اس اومده "بگذار دیدن تو را با دردها آشنا کند ولی هرگز کوری را به خاطر آرامش نپذیر"شریعتی...
ینی با ٩٠% این حرفای این آدم مشکل دارم!
آقا جون هرچیزی یه بهایی داره شاید بهای آرامش کوری باشه..این چه حرفیه آخه :|
